تبليغاتX
پرنده مهاجر ، رفتنت سخته...

پرنده مهاجر ، رفتنت سخته...

وبعد از تو....

قول میدم...

می خوام زنـــدگیـــــم رو عوض کنم...

می خوام خـــــــــــودم عوض شم...

 


 

نوشته شده توسط :) ماهک :) در دوشنبه هفتم خرداد 1386 ساعت 11:21 موضوع ::: /::: درد و دل ماهک ::: /::: | لینک ثابت


دیدی گفتم...

دیدی گفتم اگه رفتی آسمونم پره درده ،

 حتی بازبیای اون روزا برنمی گرده...

دیدی چشماتم دروغ گفت به دل ساده و پاکم ...

 واسه عشقم چاله کندی ، من الان به زیر خاکم ...

 دیدی رفتی زیره بارون ، گفتی: این اشک زلاله ،

زیر آفتاب گریه کردم ، گفتی که بارون میباره ،

دیدی با نابه و گریه داد زدم " برگرد دوباره" ...

ولی گوشاتو گرفتی ، دادا زدی " وقت فراره " ...

دیدی آسمون چه صادق واسه غصه ام سیل اشک شد!!

ولی با کنایه گفتی که " هوا بازم که بد شد" ...

دیدی من به پات نشستم ولی تو رفتی با حیله !!

کی بود اون عاشق تنها که پیچید به پام با پیله؟؟؟

 دیدی اشک چشممم خشک شد و از غصه میخندم ...

غم و غصه تو دلم پره ولی در روش میبندم ...

دیدی دنبال بهونم که برم تو آسمونا ...

ولی انگار خدا هم میگه بشین به پای دردا ...

دیدی هر وقت منو می بینن میگن چشات چه سرده ...

حق دارن من حتی اشکم ندارم تا پاک شه گرده ...

دیدی صادقانه باورم می شد همه دروغات

 حالا کی دیگه میشینه بی صدا به پای حرفات...

 دیدی اما ندیدی ، ساده واسه عشقت میمردم ...

عشقو ساده جا گذاشتی با تمنا اونو بردم...


 

نوشته شده توسط :) ماهک :) در شنبه پنجم خرداد 1386 ساعت 10:40 موضوع :×: شعر :×: | لینک ثابت


پرنده برمی گرده.........

پنج شنبه محمد زنگ زد ....

 

اون گفت چند رز دیگه میاد اینجا منو ببینه .... آخه آخر این ماه داره می ره خارج از کشور واسه همیشه.................


 

نوشته شده توسط :) ماهک :) در شنبه پنجم خرداد 1386 ساعت 9:49 موضوع | لینک ثابت


محمد یادت میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

اون شب کنار پنجره ایستاده بودیم

داشتیم باهم به آسمون نگاه می کردیم

تو گفتی اشب آسمون پر از ستاره است

یادم میاد بهت گفتم:

کاش منم یه ستاره می شدم می رفتم تو آسمون.

نگام کردی گفتی : چرا ؟!!

بهت گفتم : اونوقت تو هرجا باشی ، هرجا بری ، هرقدر هم که دور شی می تونم شبا تورو ببینم...

یادمه داشتی به آسمون نگاه می کردی اما هیچی نگفتی....

محمد چرا هیچی نگفتی؟؟ داشتی به چی فکر می کردی؟؟؟

راستی الان کجایی؟

داری چه کار می کنی؟

کسی جای منو گرفته؟؟؟ کی میای؟ دلم خیلی هواتو کرده..........


 

نوشته شده توسط :) ماهک :) در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 10:36 موضوع ::: /::: درد و دل ماهک ::: /::: | لینک ثابت


منو به یاد بیار....

منو به یاد بیار ...

 

من چرا هیچی به یاد هیچکسی نمیارم ؟

این منم که از همه آدما خاطره دارم ؟

مث یه دفتر خاطرات دلم حرفها داره

نمیخوام پیشم باشی اینجوری خیلی بهتره

بزا تو همون روزا سیر کنم و زنده باشم

نمیخوام به زور توی زندون قلبت جا بشم

خاطره میاد و سنگ پرت میکنه به شیشمون

میگه بوی عطر تو پیچیده توی آسمون

پنجره باز میشه و منو تا ابرا میبره

انگاری تو آسمون چشمای تو قشنگتره

رنگ چشمای تو از شب منم سیاهتره

من میخوام با تو بره رنگ سیاه خاطره

من شاید هیچی به یاد هیچکسی نمیارم

اما تو دلم بدون،از همه کس یادی دارم

مث رودخونه ها یک جا نمیمونی تو میری

تو میری از پیش من آخه تو هم مسافری

اما اشکالی نداره تنهایی رفیقمه

بی تو بودن تا ابد قشنگترین شعر منه


 

نوشته شده توسط :) ماهک :) در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 10:27 موضوع :×: شعر :×: | لینک ثابت


باورم نمیشه!!!

باورم نمیشه!!!!!!!!!!!!!!

این همه آدم دور برم ، اما خیلی تنهام!!!!!!!!!!!!!!!

این همه تنهایی سهم منه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


 

نوشته شده توسط :) ماهک :) در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 10:25 موضوع ::: /::: درد و دل ماهک ::: /::: | لینک ثابت


ماجرای عشق ........

 

ماجرای یک عشق

به روی گونه تابیدی و رفتی
مرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود
تو هستی مرا چیدی و رفتی
کنار اتظارت تا سحر گاه
شبی همپای پیچک ها نشستم
تو از راه آمدی با ناز و آن وقت تمنای مرا دیدی و رفتی
شبی از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگیزست توشیداییم را
به چشم خویش فهمیدی و رفتی
چه باید کرد این هم سرنوشتی ست
ولی دل رابه چشمت هدیه کردم
سر راهت که می رفتی تو آن را به یک پروانه بخشیدی و رفتی
صدایت کردم از ژرفای یک یاس
به لحن آب نمنک باران
نمی دانم شنیدی برنگشتی
و یا این بار نشنیدی و رفتی
نسیم از جاده های دور آمد
نگاهش کردم و چیزی به من نگفت
توو هم در انتظار یک بهانه
از این رفتار رنجیدی و رفتی
عجب دریای غمنکی ست این عشق
ببین با سرنوشت من چها کرد
تو هم این رنجش خکستری را
میان یاد پیچیدی و رفتی
تمام غصه هایم مقل باران
فضای خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام این تلاطم
فقط یک لحظه باریدی و رفت ی
دلم پرسید از پروانه یک شب
چرا عاشق شدی در عجیبی ست
و یادم هست تو یک بار این را
ز یک دیوانه پزسیدی و رفتی
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط یک شب نیازم را ببینی
ولی در پاسخ این خواهش من
تو مثل غنچه خندید و رفتی
 دلم گلدان شب بو های رویا ست
پر است از اطلسی های نگاهت
تو مثل یک گل سرخ وفادار
کنار خانه روییدی و رفتی
تمام بغض هایم مثل یک رنج
شکست و قصه ام در کوچه پیچید
ولی تو از صدای این شکستن
به جای غصه ترسیدی و رفتی
 غروب کوچه های بی قراری
حضور روشنی را از تو می خواست
تو یک آن آمدی این روشنی را
بروی کوچه پاشیدی و رفتی
کنار من نشتی تا سپیده
ولی چشمان تو جای دگر بود
و من می دانم آن شب تا سحرگاه
نگارن را پرستیدی و رفتی
نمی دانم چه می گویند گل ها
خدا می داند و نیلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا همیشه
تو از این شهر کوچیدی و رفتی
جنون در امتداد کوچه عشق
مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرین بن بست این راه
مرا دیوانه نامیدی و رفتی
شبی گفتی نداری دوست من را
 نمی دانی که من ن شب چه کردم
خوشا بر حال آن چشمی که آن را
به زیبایی پسندیدی و رفتی
هوای آسمان دیده ابریست
پر از تنهایی نمنک هجرت
تو تا بیراهه های بی قراری
دل من را کشانیدی و رفتی
پریشان کردی و شیدا نمودی
تمام جاده های شعر من را
رها کردی شکستی خرد گشتم
تو پایان مرا دیدی و رفتی

:: مریم حیدرزاده::


 

نوشته شده توسط :) ماهک :) در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 12:19 موضوع | لینک ثابت


آه خدا... گوش کن....

خدایا خلاصم کن ... می دونم بعد مرگم اونقدر چون بندۀ خوبی برات نبودم شاید منو بندازی جهنم ... اما حداقل می دونم هر بلایی اونجا سرم بیاد حقمه... اما خدایا باور کن دیگه من اینجا نمی تونم ادامه بدم نمی تونم خدا...........

خدایا تمومش کن ...

من دیگه بریدم ...

من دیگه نمی تونم .... 

منو از این دنیا بردار...

خوابم میاد .....

دوست دارم بخوابم ...

به خواب عمیق و همیشگی....

خدایا تو کجایی؟؟؟؟ چی داره به سر بنده هات میاد !!!!!!!!

چرا جواب نمی دی خدا ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!


 

نوشته شده توسط :) ماهک :) در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت 12:33 موضوع | لینک ثابت


هی فلانی...

هي فلاني...؟...

مي داني؟...

 مي گويند رسم زندگي چنين است!!!!!!!

 مي آيند....... مي مانند....... عادتت مي دهند....... و مي روند.......

و تو در خود مي ماني...

و تو تنها مي ماني.......

راستي نگفتي؟

 رسم تو نيز چنين است؟

 مثل همه ي فلاني ها هستي؟؟؟


 

نوشته شده توسط :) ماهک :) در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت 11:2 موضوع | لینک ثابت


امشب می ره...

آجیم زنگ زد گفت محمد امشب حرکت می کنه دوست دارم عصر برم ببینمش ...

برای آخرین بار ....

برای آخرین بار ....

 

ای پرندۀ مهــــــــاجر ، ای پر از شهوت رفتن.....

فاصله قد یه دنیــــاست بین دنیای تو ومن .....

 


 

نوشته شده توسط :) ماهک :) در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 12:25 موضوع | لینک ثابت


آخرین قرار...

دیشب قبل از اینکه دانشگاه برم بهش زنگ زدم گفت : کجایی می خوام ببینمت . رفتم . کنار دانشگاه ماشین رو پارک کرده بود . سوار که شدم  بعد یه ذره صحبت گفت فردا دارم می رم.... گفت دوس داری الان کجا بریم ؟؟؟؟؟ گفتم جای همیشگی .....

رفت ۵نخ سیگار خرید و یه خورده خوراکی و حرکت کردیم... رفتیم جای همیشگی .. کنار اسکله .. کنار آب ... جایی که با هم خاطرات زیادی رو اونجا داشتیم من و اونو باقی بچه ها .... اما حیــــــــــــــف همش گذشت و شد یک خاطره......

وقتی رسیدیم غروب بود .... گفتم محمد واسه چی داری می ذاری می ری؟ گفت واسه اینکه اگه بیشتر اینجا بمونم یه بلایی به سر خودم میارم باید برم ....

کاش می تونستم التماسش کنم که بمونه اما نتونستم نخواستم .....

می خواستم آزاد باشه کاری کنه که خودش می خواد کاری که دلش می خواد....

خیلی حرف زدیم البته بیشتر اون حرف می زد.... خیلی چیزا رو گفت که تا حالا به من نگفته بود .... اما باز فرقی نکرد ... حتی با شنیدن این حرفش که اون یک ازدواج قبلی داشت و اینکه قبلا معتاد بوده از علاقه ام به اون کم نکرد ... من بازهم دوسش داشتم و دارم و باز هم آرزو دارم تا ابد کنارم بمونه .... اما اون نمی تونه آخه اون یک پرندۀ مهاجر....

شب که برگشتیم توی راه همش آهنگ پرندۀ مهاجر داریوش رو گوش می دادیم. اون رانندگی می کرد و من سرم رو روی پاهاش گذاشتم داشتم به وسعت غمی که داشتم فکر می کردم یک بغض عجیبی داشتم خیلی خودمو نگه داشتم که گریه نکنم نمی خواستم گریه مو ببینه نمی خواستم ناراحت بره... حالا که داشت می رفت می خواستم باخیال راحت بره.... حتی بهش نگفتم دوسش دارم....

خداحافظ پرنده مهاجر من ... خیلی دوست دارم .... خیلی دوست داشتم بمونی  اما حالا که رفتنی شدی برو به سلامت....


 

نوشته شده توسط :) ماهک :) در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 12:19 موضوع | لینک ثابت